X
تبلیغات
http://e30esi.blogfa.com

http://zibasaz.persiangig.com/pic/bism/8.gif

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 1:12  توسط e30esi | 

تصاویر زیباسازی نایت اسکین
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 23:0  توسط e30esi | 

1ستاره به نام سها

سها

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 22:27  توسط e30esi | 
 
 
Image Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/


 

دوست داشتن تو هوس نیست...

که باشد و نباشد

نفس است

تا که

باشــــــــم         باشــــــــــــی          باشــــــــد


+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 1:7  توسط e30esi | 
بعضی از آدمها مثل سگ می مونند تنها فرقی که دارند اینه که

 سگ اگه بفهمه دوستش داری باوفامیشه ولی بعضی آدمها اگه

بفهمن دوستشون داری هار میشن...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 18:44  توسط e30esi | 

زمان های قديم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت گفت بياييد بازی کنيم. مثل قايم باشک!

ديوانگی فرياد زد: آره قبوله من چشم می زارم!

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد٬‌ همه قبول کردند.

ديوانگی چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... !

همه به دنبال جايی بودند که قايم بشوند.

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به ميان ابر ها رفت.

هوس به مرکز زمين راه افتاد.

دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت٬ به اعماق دريا رفت.

طمع داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق.

آرام آرام همه قايم شده بودند و

ديوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

تعجبی هم ندارد. قايم کردن عشق خيلی سخت است.

ديوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزديک می شد٬ که عشق رفت وسط يک دسته گل رز آرام نشت.

ديوانگی فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام ...

همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود.

بعد هم نظافت را يافت. خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از عشق خبری نبود.

ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت:

عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد.

صدای ناله ای بلند شد.

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد٬

دست هايش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانشخون میريخت.

شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.

ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت

حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من٬

 تو ديگه نميتونی کاری بکنی٬

فقط ازت خواهش می کنم

 از اين به بعد يارمن باش.همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

((و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر

 به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...))

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 18:36  توسط e30esi | 

تسلیت قلب صبورم           دیگه اون دوستت نداره ...

سهم او یه عشق تازه          سهم تو طناب داره...

یادته موقع رفتن گفتی که عاشق ترینم گفتی تا آخر دنیا دل به هیچ کس نمیدم

 بعد از چند ماه که رفتی خبری از تو شنیدم... گفته بودی به قاصدی عاشق یه عشق دیگم...

هیچکس لیاقت اشکاتو نداره اونی هم که داره طاقت دیدنشو نداره..

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 18:30  توسط e30esi | 
براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 18:25  توسط e30esi | 

میگن که من نفرین شدم از نوع مدرنش.


ولی من نفرین شده نیستم و یه آدم معمولی هستم.


بعضی ها هم میگن با روان پزشک ها و روانشناسا قرار داد بستم.


یه سری دیگه میگن که من برای کانون بی سوادان و عقده ی دکتر شدن ها کار میکنم.


یه مدت خودمم باورم شده بود این چیزارو آخه همه میگفتن.


اجازه بدید قضیه رو کامل واستون توضیح بدم


من شبا خوابم نمیبرد ، آخه به یه چیزایی فکر میکردم مثلا اینکه ایران وقتی بشکه بشکه نفت صادر میکنه این بشکه هاش رو چی کار میکنن


بهش برمیگردونن یا نه من که ندیدم بشکه خالی برگردونن


یا اینکه چرا تو سریال های ایرانی همه مریضارو انتهای سالن سمت راست بستر میکنن مگه این بیمارستان اتاقای دیگش تخت نداره


و خیلی سوالای دیگه که نمیذارن شب بخوابم ولی اگه واستون توضیح بدم شما هم روانپزشک لازم میشید.


بالاخره رفتم دکتر و گفتم واسه بی خوابیم دارو تجویز کن دیاسپامام تموم شده تو نسخه بنویس که از داروخونه بگیرم.


اونم گفت اول بگو مشکلت چیه ؟


منم تمام سوالام رو واسش توضیح دادم حدود 4ساعت طول کشیده بود منم هنوز داشتم سوالام ر بهش توضیح میدادم که یهو دیدم افتاد زمین و حرکات موزون کرد. خندید و گریه کرد


منم در اتاق رو باز کردم منشیه گفت باید پول 16تا ویزیت رو بدی منم گفتم بیا این دکترتون داره میمیره!!


مطب شلوغ شد و منم دودره کردم مطبو


خوب که نشدم هیچ تازه یه سوال دیگه به سوالام اضافه شد.


اینکه این دکتره چرا یه هو اینجوری شد.


خلاصه شبو به روز رسوندمو رفتم پیش یه دکتر دیگه اونم بی ادبی کرد و وسط توضیحاتم اونجوری شد


سرتون رو درد نیارم نصف پزشکای شهرمون اونجوری شدن 


منم اینجا با رفیقای امین آبادیم خوشحالم.


واسه مشکلم هم را حل پیدا شد.


اینکه دیگه سوالام از شبم گذشت و به روز رسید .


اینجا از من مثل خر کار میکشن بعدشم مثل اسب میگیرم میخوابم


امیدوارم که شما مثل من نشید

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 21:21  توسط e30esi | 
نام روزهای هفته‌ فرنگی از گاهنامه کهن ایرانی برگرفته شده

است می دانیم که نام روزهای هفته در ایران باستان بدین گونه

بوده است:

برین ادامه لطفا و بخونید ... ( خیلی جالبه ) 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 18:2  توسط e30esi | 
                             

امید

شخصی را به جهنم می بردند، در راه برمی گشت و به عقب خیره میشد، ناگهان خدا

فرمود: او را به بهشت ببرید، فرشتگان پرسیدند چرا؟ پروردگار فرمود: او چند بار به عقب

نگاه کرد، او امید به بخشش داشت...خیال باطل

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 17:34  توسط e30esi | 

اهل دانشگاهم

رشته ام الافی‌ست

جیب‌هایم خالی ست

پدری دارم

حسرتش یک شب خواب!

....

برای خوندن بقیش حتما برین ادامه :


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 17:10  توسط e30esi | 

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی. 
اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری! 
دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی ! 
سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی !!! 

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من  می توانم 
این  کارها را انجام  دهم؟ لقمان جواب داد :  اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد .

اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس میکنی  بهترین خوابگاه جهان است .

و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های  جهان مال توست...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 17:0  توسط e30esi | 

دوستان عزیز فکر نکنین خبرایی... من خودم از این چیزا متنفرمسبز

 اما دیدم اینا بامزه ان ,گفتم واسه شما هم بذارم حال کنین ! چشمک

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 16:48  توسط e30esi | 

پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد.

دست برد و از جیب کوچک جلیقه‌اش سکه‌ای بیرون آورد.

در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد:

صدقه عمر را زیاد می‌کند، منصرف شد!!!ناراحت

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 17:20  توسط e30esi | 

در پس اکثر لغات و اسم ها فلسفه جالبی نهفته است.

چرا استکان؟؟؟؟؟؟سوال

در زمان های قدیم هنگامی که هندوها با کشور های عربی مراوده تجاری داشتند برای نوشیدن چای به همراه خود پیاله هایی را به این کشورها خصوصا عراق و شام قدیم آوردند که در آن کشور ها به بیاله معروف شد. پس از آن اروپاییانی که برای تجارت به کشور هایعربی مسافرت می کردند هنگام بازگشت به کشورشان این پیاله ها را به عنوان یادگاری می بردند و آن را east tea can می نامیدند. یه ظرف چای شرقی !!!!

به تدریج این کلمه وارد کشور های شرقی شد و در آنجا متداول شد. خنده

خیلی جالب بود ..... نه؟؟؟؟؟!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 16:50  توسط e30esi | 

یکی از غذاخوری های بین راه بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود : شما در این مکان غذا میل بفرمایید،
ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد !!! راننده ای با خواندن این تابلو اتومبیلش را فوراً پارک کرد و وارد شد
و ناهار مفصلی سفارش داد و نوش جان کرد !
بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود
ولی دید که خدمتگزار با صورتحسابی بلند بالا جلویش سبز شده است !!!
با تعجب گفت : مگر شما ننوشته اید که پول غذا را از نوه من خواهید گرفت ؟
خدمتگزار با لبخند جواب داد : چرا قربان ، ما پول غذای امروز شما را از نوه تان خواهیم گرفت
ولی این صورتحساب مال مرحوم پدربزرگ شماست !!!
+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 20:25  توسط e30esi | 

یه روز عشق و دیوونگی و محبت و فضولی ، داشتن با هم قایم باشک بازی می کردن
نوبت به دیوونگی که رسید همه را پیدا کرد اما هر چه گشت از عشق خبری نبود
فضولی متوجه شد که عشق پشت یه بوته گل سرخ قایم شده دیوونگی رو خبر کرد
و دیوونگی یه خار بزرگ برداشت و در بوته ی گل سرخ فرو کرد صدای فریاد عشق بلند شد
وقتی به سراغش رفتند دیدند چشماش کور شده


+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 20:17  توسط e30esi | 

اگر قرار باشه ظرف 24 ساعت دنیا به پایان برسه
تموم خط های تلفن و تالارهای گفتگو و ایمیل ها اشغال میشه.
پر میشه از کلمه های (( از اینکه رنجوندمت پشیمونم من رو ببخش یا تو را عاشقانه می پرستم یا مراقب خودت باش )) اما
بین این همه پیام یکی از همه تکون دهنده تره (( همیشه عاشقت بودم ولی هیچوقت بهت نگفتم ))
پس عشق و محبت را تقدیم آنکه دوستش داریم کنیم شاید فردایی دگر هرگز نباشد.


+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 20:10  توسط e30esi | 

^^^^^ــــــــــــــــــ^^^^^

استاد زبان فرانسه در مورد مذکر یا مونث بودن اسمها توضیح میداد که پرسید :

کامپیوتر مذکر است یا مونث؟

همه دانشجویان دختر جنس رایانه را به دلایل زیر مرد اعلام کردند:

- وقتی به آن عادت می کنیم گمان می کنیم بدون آن قادر به انجام کاری نیستم .

- با آن که داده های زیادی دارند اما نادانند .


+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 19:36  توسط e30esi | 

\\\\\\///\\\\ //////\\\/////

روزی یه مرده نشسته بوده و داشته روزنامه اش رو می خونده كه زنش یهو ماهی تابه رو می كوبه تو سرش!

مرده می گه: برا چی این كار رو كردی؟

زنش جواب می ده: به خاطر این زدمت كه تو جیب شلوارت یه تكه كاغذ پیدا كردم كه توش اسم جنى (یه دختر) نوشته شده بود ....

مرده می گه: وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه اسب دوانی رفته بودم اسبی كه روش شرط بندی كردم اسمش جنی بود.

زنش معذرت خواهی می کنه و می ره به کارای خونه برسه.

سه روز بعد ، مرد داشت تلویزین تماشا می كرد كه زنش این بار با یه قابلمه ی بزرگتر می كوبه تو سرش به طوری که مرده تقریبا بیهوش می شه.

مرد وقتی به خودش میاد می پرسه این بار برای چی منو زدی؟

زنش جواب می ده: آخه اسبت زنگ زده بود!

\\\\\\////// \\\\\//////


+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 19:8  توسط e30esi | 
بروبکس نظر یادتون نره ////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
بروبکس نظر یادتون نره ////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

گویند که در زمانه ای نه چندان قدیم روزی پسری به خانه آمد و به مادر گفت: ای مادر عزیزتر از جون ! مرا دریاب که الان در حال حضرم . پس مادر آنچنان که رسم مادران است به سینه بکوفت که چه شده ای گل پسرکم ! پسر نگاهی به مادر بکرد و گفت که اگر چه حیا دارم ولی به تو بگویم که امروز در محله مان چشمم برای اولین بار به این دختر همسایه خورد و نگاه همان و عشق همان ! پس اینک از تو مادر بزرگوار خواهم که به خانه آنها روی و او را به نکاح (عقد )من در آری که دیگر تاب دوری او را بیش از این درمن نیست !!! مادر نگاهی از سر دلسوزی به پسر بیانداخت و گفت : دلبرکم من حرفی ندارم و بسی خوشحالم که تو از همان ابتدای راه به جای الاف شدن در خیابان و ولنگاری راه حیا در پیش گرفتی و ازدواج کردن اما بهتر است که لختی درنگ نمایی که اینگونه عاشق شدن ناگهانی را رسم ازدواج نشاید و اگر هم بشاید دیری نپاید! پس پسر نگاهی زجمورانه به مادر بیانداخت و گفت مادرجان یا حال برو یا دیگر زن نخواهم که این ماه تابان ازدست من برود و عشق او وجودم را بسوزاند

پس مادر که پسر خود را دوست همی داشت به سرعت چارقد خویش به سر کرد و به خانه همسایه رفت . در آنجا چشمش به سه دختر خورد یکی از یکی زیبا تر پس اس ام اس ( همان پیامک ) بزد که یا بنی ! دراین منطقه که تو ما را فرستادی نه یک ماه که سه ماه در پشت ابرند و یکی از یکی ماه تر بگو که کدام ماه چشم تو را برگرفته ! پس پسر نیز اس ام اسی بزد که یا مادر ! آن ماهی که خالی در گونه چپش بدارد ! مادر نیم نگاهی به ماه ها بنمود و دوباره اس ام اس زد که ای پسر این ماهان همه خال دارند . پس دوباره پسر اس ام اس بزد که آن ماه من خالش کمی بزرگتر باشد از باقیه ماهان ! مادر لختی درنگ بکرد و دوباره اس ام اس بزد که من چشمهایم خوب نبیند که خال کدام بزرگتر است . پسراس ام اس دگر بزد که مادرکم همان ماهی که مویش قهوه ای باشد ! مادر نگاهی بکرد و اس ام اس زد که این ماهان مویشان نیز یکرنگ است ! پسر با عصبانیت اس ام اس بزد که مادر! آن دو ماه کوفتی دیگر موهایشان مشکی است و این دگر قهوه ای است!!! آخر مادر جان تو که چشمهایت نمی بیند عینکی برای خود ابتیاع کن !!! حالا عیبی ندارد مادر عزیز! نشان دیگر به تو دهم ببین روی بازوی کدام ماه گرفتگی دارد ماه من همان است !!! مادر اس ام اس زد که آخر دراین معرکه من بازوی دختر مردم را چگونه ببینم ؟! پسر اس ام اس کرد که مادر جان تو که مرا کشتی ! خب ببین اگه لباس نازک دارد روی سینه چپش نیز خالی باشد و به خدا که آن دو ماه دیگر این خال را ندارند !!! مادر کمی دقت بفرمود و با خوشحالی فریادی زد و اس ام ا س زدکه احسنت بر تو شیر پا ک خورده ! یافتم ماه تو را که همان جور که بفرمودی است !! هنوز پسر اس ام اسی نفرستاده بود که مادر لختی درنگ بنمود و سپس سریع شماره پسر را بگرفت که : لندهور پدر سوخته !! خاک بر سر بی حیایت کنند! شیرم را حرامت می کنم (البته شیر خشکهایی را که بر حلق کوفتی ات ریختم ) خجالت نکشیدی ؟ فلان فلان شده بی حیا ............ ..
و البته ما در این داستان قصدمان این بود که پسران امروز حیا بیاموزند از پسران دیروز که به قصدمان هم رسیدیم ههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه(کجا کجا میری نظر بذار دیه )

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 15:58  توسط e30esi | 
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 15:26  توسط e30esi | 

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 14:3  توسط e30esi | 

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 13:57  توسط e30esi | 
44-jpgشما چی فکر میکنید؟

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 12:45  توسط e30esi | 

روزی که می رفتی سفر گفتی خداحافظ

گفتم مرا با خود ببر گفتی خداحافظ

 

گفتم به یاد آور که با من مهربان بودی

گفتی که از یادش ببر. رفتی، خداحافظ

 

گفتم بمان این آشیانه بی تو خالیست

گفتی روم جای دگر. رفتی، خداحافظ

 

گفتم نشانت را بده تا جویمت باز

گفتی نگیر از من خبر. رفتی، خداحافظ

 

گفتم تو بودی همدمی خوب و وفادار

گفتی وفا آمد به سر. رفتی، خداحافظ

 

گفتم دو چشمم مانده بر در تا بیایی

گفتی که می ماند به در. رفتی، خداحافظ

 

گفتم کنون که می روی یکدم نگاهم کن

گفتی که باشد بی اثر. رفتی، خداحافظ

 

گفتم کمی آهسته تر گفتی خداحافظ

من ماندم و چشمان تر ... رفتی؟ خداحافظ

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 1:9  توسط e30esi | 
شبها بالشم را در آغوشم آنقدر فشار می دهم

                                   که نفس کشیدن هایم سخت می شود

                                           نمی دانم!!

                     شاید...

   می خواهم نفس های دلتنگی ام را خفه کنم!

      اما حیف!!

                                    هوس هرزگی در آغوشت لحظه ای رهایم نمی کند!


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 2:45  توسط e30esi | 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 2:39  توسط e30esi | 

آنقدر مرا سرد کرد،

از خودشـــ...ازعشقــ

که حالا بجایــ دل بستن ، یخ بسته امـــ...!

 

آهای!!!

روی احساسمــ پانگذارید...

لیز میخورید....!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 2:35  توسط e30esi |